close
تبلیغات در اینترنت
شاخه گلی خشکیده
loading...

ᓆــᓄـــــ ❤ـــــار ωــــــرنـפּـشتـــ ❤ـــــ...

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب…

شاخه گلی خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای

انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست

همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم

هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام

لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد

رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان

داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم

( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت

و ... در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام

و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را

تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای

که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت

پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی

که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی

ینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در

وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به

خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل

مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری

، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن

هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد

و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم

سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی

که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان

در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد

>> این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور

عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان

رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر

سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از

شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز

هم در حد و اندازه های من بود ؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر

آینده ام برایم اهمیت داشت. محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را

نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش

نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه

، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ،

ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن

گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر

کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان

بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن

قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ،

محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که

می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بود

ه و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت

و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و

ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم

کشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی

به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که

از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _

سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم

به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم

کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ،

نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم

بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟

چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که

نمیتونی این کار رو بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم

که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود

می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که

تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که ا

ز چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او

را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی .. . کمی به رفتنش نگاه کردم ،

ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست

داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین

را تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند ! چرایش را نمیدانم .

اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم

. مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . حس عجیبی از لبخند محسن

برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا د

ر قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد

. داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم

و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و

چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد

به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند

. بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش

لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از

یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و

 

آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی

من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل

خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت

تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو

را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم

و . . . بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن

یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم

به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع

به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را

دارد ، چه برسد به یک پا و … گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم .

اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و

محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر

من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات

محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از

دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی

را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به

نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

 


haniyeh بازدید : 38 29 / 08 / 1392 زمان : 9:59 PM نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    لینک دوستان
  • کلش رویال
  • طراحی سایت
  • ثبت آگهی رایگان
  • دانلود پروژه و پایان نامه
  • دانلود آهنگ جدید
  • دانلود فیلم
  • دانلود مقاله
  • دانلود مقاله
  • دانلود مقاله
  • خريد لباس زنانه
  • دانلود جدید ترین آهنگ ها
  • تصفیه آب معصومی
  • عکس نوشته عاشقانه
  • خرید ساعت مچی
  • دانلود آهنگ جدید
  • فراسیون
  • دانلود فیلم و موزیک ویدیوی هندی
  • فروش آپارتمان
  • تراکتور کمباین نیوهلند
  • تشک
  • خرید اینترنتی لباس زنانه
  • تور لحظه آخری
  • تور کیش
  • دستگاه بسته بندی
  • دانلود رايگان فيلم
  • نمايندگي شارپ
  • خريد vpn
  • خريد vpn
  • خريد vpn
  • افزایش قد
  • کانکس
  • لوازم جانبی موبایل
  • دانلود آهنگ جدید شادمهر عقیلی وارث
  • تور ترکیه
  • تشریفات مجالس
  • سایت تفریحی
  • تشریفات
  • طراحی سایت در اصفهان
  • تور ترکیه
  • اتوماسیون اداری
  • مشاور بازاریابی
  • مشاور تبلیغات
  • خرید فالوور اینستاگرام
  • دانلود آهنگ
  • دانلود آهنگ جدید
  • خرید بازی
  • فروش دوربین مداربسته
  • ترخیص کالا از گمرک
  • شرکت حفاظتی و مراقبتی
  • مدل مانتو 95
  • خرید vpn
  • آگهی رایگان
  • خرید وی پی ان
  • پنل تلگرام
  • تبلیغات در تلگرام
  • دانلود آهنگ جدید
  • خدمات کامپیوتری
  • تدریس خصوصی
  • ساعت مچی
  • دانلود فیلم اموزشی
  • لوازم یدکی هیوندای
  • عکس جدید بازیگران
  • Trek Damavand Iran
  • دانلود آهنگ جدید
  • مشاوره آنلاین
  • چای سبز
  • اورانوس
  • ساخت وب سایت رایگان
  • فروش بک لینک
  • دانلود آهنگ جدید
  • دانلود آهنگ جدید
  • پرینتر سه بعدی جواهر سازی
  • پرینتر سه بعدی طلا سازی
  • پرینتر سه بعدی پراجت 1200
  • پرینتر سه بعدی
  • اسکنر سه بعدی Sense
  • دیوارپوش
  • درب ضد سرقت
  • کاغذ دیواری
  • مزون عروس
  • مجله اینترنتی
  • دانلود آهنگ
  • تولید و فروش جالباسی و رخت آویز
  • the bitter truthحقیقت تلخ(shimajoon)
  • آخرین مطالب ارسال شده
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 214
  • کل نظرات : 791
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 3
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 5
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 7
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 29
  • بازدید ماه : 199
  • بازدید سال : 1,588
  • بازدید کلی : 42,347
  • کدهای اختصاصی